ایرسا_ در حال و هوای کودکی خود غرق بودیم. بازیهای کودکانه..دعواهای کودکانه. قهر قهر میکردیم تا قیامت ولی اون قیامت یک ساعت هم نمیشد. صبح های زیبای کودکیم با بوی نان داغ و تازه ی مادرم از خواب بیدار میشدم.
ایرسا_ از بدو تولد او را به پدرش دادن.فریدون را میگویم ..هم پسر عموی من بود و هم همسر خواهرم. به دلیل اختلافات خانوادگی پدر و مادرش از هم جدا شدند و فریدون بعد از به دنیا آمدنش به پدرش دادن تا مبادا مادرش بخواهد به او شیر بدهد دلبسته او شود..و به این دلیل بدون خوردن یه قطره از شیر مادر اورا به پدرش تحویل دادن..هر جوری بود با سختی بزرگ شد و به سنی رسید که دیگه میتونست ازدواج کنه و به خواستگاری خواهرم آمد.
ایرسا_ داشتیم زندگی میکردیم. حالا خوب یا بد.هر چند که مشکلات زیاد بود.. از لحاظ اقتصادی و گرانی ووووو... ولی با این وجود داشت می گذشت هر جوری بود. طبقه ی پایین مردم زندگی سختی داشتن ولی خوب در کنار هم بودیم.و یه جوری سر میکردیم... خلاصه،،تا اینکه یک روز خبری از رسانه ها و،دنیای مجازی شنیدیم..
داستان خیال انگیز سفر عاشقانه من و پروانه، ما را با خود به سفری زیبا و به یادماندنی و خاطره انگیز می برد؛ سفری که قرار است نزديك ترين راه رسيدن به خانه دوست را بشناسیم و در اين پرواز و سفر بهاری و عاشقانه، با حقيقت عشق آشنا شویم. پروانه، مسيري را در پيش مي گيرد و ما را به دنبال خود مي كشاند تا در راه او گام برداریم. مي دانیم و باور داریم كه پروانه، خانه دوست را به ما نشان خواهد داد؛ چرا که او همیشه به گرد شمع چرخیده و سوختن و دلدادگی و عشق و فداکاری را به زیبایی هرچه تمام تر تجربه كرده است.