ایرسا_ در حال و هوای کودکی خود غرق بودیم. بازیهای کودکانه..دعواهای کودکانه‌. قهر قهر میکردیم تا قیامت ولی اون قیامت یک ساعت هم نمیشد. صبح های زیبای کودکیم با بوی نان داغ و تازه ی مادرم از خواب بیدار میشدم.

ایرسا آنلاین، با بوی برگهای تازه ی اوکالیپتوس که نسیم آرامی آن را به مشامم میاورد.
زادگاه من غروبهایش هم زیبا بود.

شهر من پر از آرامش و سادگی بود.
مردم اون دیار مرز نشین بی ریا بودن.
در حال و هوای کودکیم ناگهان یک روز صبح با صدای ترسناکی از خواب پریدم.
صدای یک انفجار بود.مردم همه به کوچه آمدن.یه ترس عجیبی بود.دوباره تکرار شده آن صدا .دنبال یه جایی میگشتیم تا مسیر صدا رو پیدا کنیم..تا اینکه خبر از رادیو و تلویزیون پخش شد که عراق در حال حمله به خاک ایران است .۳۱شهریور ۱۳۵۹ بود..
تازه وارد خاک ایرا شده بود و گویا تصرف شهرهای مرزی ایران جز اولین برنامه او بود.
یه حمله قافلگیرانه.
کشور ما هم تازه به انقلاب رسیده بود
و هنوز آمادگی برای یه جنگ رو نداشت.
متا سفاته عراق نزدیک به سی هزار از مرزهای ما به اشغال خودش در آورده بود
..ما با مرز چند ساعتی فاصله داشتیم .مردم بعضی ها همون لحظه اول مهاجرت کردن .ولی ما موندیم.صدای انفحار گلوله توپ لحظه به لحظه نزدیکتر و زیاد تر میشد..صبح روز بعد با صدای پدرم از خواب بیدارشدیم..خواهر و برادر هایم هم مثل من با صدای پدرم از خواب پریدن.. به بیرون از خانه رفتیم..
تا اینکه از دور سیاهی های زیادی به چشم میخورد..
پدرم گفت ما بدون هیچ سلاحی نمیتونیم از نا موسمون دفاع کنیم .جنگ توپ و تانک و گلوله ست.و ما دستامون خالیه..
کاری نمیتونستیم بکنیم..فقط تونستیم لباس هامون بر داریم از تو کوچه ها به راه افتادیم.من تانکهاشونو میدیدم..به دوی خیابون که رسیدیم گلوله تانکهای زیادی شلیک میکردن.مردم زیادی با پای
برهنه در حال فرار بودن..
همه جا دود و آتش بود و زن و بچه ها وحشت زده.. نیروهای سپاه و ارتش و بسیج ومردمی به کمک هم وبه دفاع از شهر بر خواستن
کسی نمی تونست بدون هیچ سلاحی از زن و بچه ها محافظت کنه در نتیجه مجبور شدیم بدون هیچ وسیله ای با پای پیاده رو به طرف کرمانشاه به راه افتادیم.تانکها نزدیکتر شدن و ما هم رو به طرف شهرستان دالا هو به راه افتاده بودیم هر چند در تیر رس تانکها بودیم و
عراقی ها هم شلیک توپهاشونو بیشتر کردن..هر جوری بود خودمونو به نزدیک پاطاق رسوندیم و کم کم صداها ضعیف تر به گوش میرسید..خیلی از مردم و زن و بچه ها خودشونوبا ما به اونجا رسوندن..شرایط سختی بود..تا هر کرند یعنی همین دالا هو با پای پیاده اومدیم.
در اونجا استراختی کردیم و پدرم هر جوری بود یه وانت پیدا کرد و ما را به روستای پدر بزرگ مادری رساند..
در آنجا ۹ ماه ساکن بودیم .کلاس اول ابتدایی را در اون روستا گذراندیم.‌بعدش به یه بخش کوچک آمدیم و دوم دبستان را هم در آنجا به پایان رساندم..صدام با روستاها کاری نداشت.به این دلیل به اونجا پناه بردیم..صدام فقط میخواست ایران رو از لحاظ اقتصادی فلج کنه.شرکت نفتها و کارخانه ها و جاهای مهم رو مورد هدف موشک قرار میداد..
وبیشتر وقتها هم بمب ها شو رو سر مردم بیگناه خالی میکرد..
به کرمانشاه آمدیم ..تمام لحظه های زیبای شهرم .‌بوی درختان اوکا لیپتوس و درختان خرما و دوستانم به خاطره تبدیل شد..و من دلتنگ تر میشدم..
در کرمانشاه هم در امان نبودن مردم.


صدام زورش به رزمندها نمیرسید موشکها و بمب هاشو می آورد سر مردم خالی میکرد…
خیلی سخت بود تو اون سن شاهد به صدا درامدن آژیر قرمز در شهر خودت باشی و شاهد در آوردن جنازه ها زیر آوار باشی.
شاهد زخمی شدن هم نوع و همسایه های خودت باشی .
با اون سن کم پاهای قطع شده همسایه خودم رو میدیدم .مدرسه های خراب شده بر اثر بمباران و ویرانی های به جا مانده را میدیدم… ..
شهید شدن زن و مرد و بچه های زیادی رو میدیدم.
ما به بچه های جنگ تبدیل شده بودیم.
تا هشت سال شاهد این اتفاقات ناگوار بودیم ودر همان دوران کودکی که باید
در کوچه به بازیهای کودکانه مشغول میشدیم شاهد جنایات صدام بودیم.
شاهد شیمیای کردن جوانهایی که در برابر دفاع از مردم و وطن و تجاوز عراق به خاکمون بودیم.
کودکی ما در همان چهار سالگی و پنج سالگی شکل کودک جنگ را به خود گرفت.
وهنوز هم بعد از این چند سال شاهد بمب های به جا مانده و عمل نکرده در زیر خاکهای شهرم هستم. و هنوز هم در حال شهید کردن مردمم به خاطر این سلاح های به جامانده هستم..
هنوز هم شاهد آثار زخمهای بمب های شیمیایی
که صدام برسر روستاهای مرز نشین ریخته بود هستم..مثل روستای زرده نزدیک به سرپل ذهاب..
زنان و مردان اون روستا هنوز آثار شیمیایی به تنشون جا مونده و بچهایی
با معلولیتهای ذهنی و جسمی به دنیا میاورند.

داغ زخم جنگ و آثارش در جای جای شهر های مرزی از جمله قصرشیرین
سرپل ذهاب…گیلانغرب..دزفول. .سوسنگرد..
نفت شهر ..خرم شهر.و وووو خیلی از شهرهای دیگر مرزی به جای مانده. ..
شهر من هنوز هم سینه اش پر از گلوله و تنش پر از ترکش جنگه.

در این جنگی که شروع کننده اون صدام و کشور عراق بود مادرهای زیادی داغ دار شدن.زنهای زیادی بیوه شده‌فرزندان زیادی یتیم شدن.. نزدیک به ۹هزارو هشتصد شهید داد ..۲۰هزار جانباز و ۷۰۰ آزاده ..
شهید انی چون کشوری .‌شیرودی‌‌.‌بابایی
وخیلی از شهدای شهرهای مرزی دیگه..

و هنوز هم شهر من جای زخم گلوله بر سینه اش جا مانده..
با قدرت در برابر گردو خاک و زلزله و سیل مبارزه میکنه..
و حالا هم در برابر جنگ نرم و دوباره مبارزه پزشکانمون در دفاع از مردم در برابر کرونا.
ای زادگاهم از شیمیایی شدنت
از ویران شدنت در زیر توپ و تانک
از تنگی نفست در برابر خاک و گردو غبار
از زلزله ای که تو را زیر رو کرد یا از موشکهای به جا مانده در زیر خاک و عمل نکرده ..
از کدامین زخم تو حرف بزنم..

نویسنده: فریبا رضایی