ایرسا_ از بدو تولد او را به پدرش دادن.فریدون را میگویم ..هم پسر عموی من بود و هم همسر خواهرم.‌ به دلیل اختلافات خانوادگی پدر و مادرش از هم جدا شدند و فریدون بعد از به دنیا آمدنش به پدرش دادن تا مبادا مادرش بخواهد به او شیر بدهد دلبسته او شود..و به این دلیل بدون خوردن یه قطره از شیر مادر اورا به پدرش تحویل دادن..هر جوری بود با سختی بزرگ شد و به سنی رسید که دیگه میتونست ازدواج کنه و به خواستگاری خواهرم آمد‌.

اون زمان مردم توقع زیادی نداشتن .‌زندگی ها خیلی ساده و مراسمات ساده برگزار میشد و خانواده عروس ایرادهای آنچنانی نمیگرفتن از خانواده داماد.
فریدون هم چون فامیل بود پدرم بدون هیچ سختگیری و با مهریه کم و دو تیکه طلا و یه حلقه به خواستگاری او جواب بله داد…قبل از ازدواج تو یه گاوداری مشغول به کار بود .بعد از ازدواج در یه
اداره برق به نگهبانی شیفت شب مشغول به کار شد.بعد از یک سال و نیم خدا به انها یک پسر داد.
تا یک سال اونجا تو اداره برق بود و دوباره به دلایلی روی یه تاکسی شروع به مسافر کشی کرد.
و باز کفاف زندگیشون رو نمیداد..تا اینکه به همراه برادرش برای کار به بندر عباس رفت .تو یه شرکت خوب مشغول به کار شد .هر چند دوری از خانواده برایش سخت و دشوار بود ولی باید تحمل میکرد.تا دو سال هم اونجا ماند.
بعد از دوسال شرکت ورشکست شد و او دوباره به کرمانشاه برگشت.
از طریق یکی از دوستانش استخدام اداره شیلا ت شد ..
خوب بود ..آبدار چشی بود..ولی راضی بودن .ودر اون سال خدا یه دختر هم بهشون داد.خیلی خوشحال شدن.
و حالا دیگه حاصل ازدواجشون شده بود یه پسر و یه دختر..فریدون
بعد از دو سال کار در اونجا تصمیم گرفت که یه پرورش ماهی گرمابی در قصرشیرین دایر کنه..همه مخالفت کردن..
چون هزینه زیادی میخواست و خیلی سخت بود..
ولی در هر حال او تصمیم خودشو گرفته بود با گرفتن یه وام از بانک کشاورزی
رفت و نزدیک به ده هکتار زمین در نزدیکی مرز خسروی خریداری کرد..
وخانواده را هم با خود برد..
نزدیک به سه سال مستا جری از طرف اداره شیلات اونجا یه خونه خارج از شهر
وکنار سدی که روی رودخانه الوند بود رو در اختیارشون گذاشتن.
جای زیبای بود..هم رودخانه هم باغهای خرما..هم طبیعت زیبا ..صدای پرندگان صبح بسیارشنیدنی بود
خواهرم با همسرش خیلی خوشحال شدن.ما هم میرفتیم اونجا واز اون طبیعت زیبا لذت میبردیم..تو فصل زمستان و بهار عالی بود چون منطقه گرمسیریه زمستانش عالیه.
بعد از گذشت سه سال کار و زحمت برای راه اندازی استخرها با لاخره برای پرورش ماهی ها اماده شده بود.
از روخانه الوند استخرها را پر کرد و این کار چند روزی طول کشید چون وسعت استخرها هر کدام دو هکتار بود.
با پر اب شدن بچه ماهی ها رو هم داخل اب انداختیم .خیلی زیبا و جالب بود برامون..تو فصل بهار ماهی ها تا ابان ماه به بعد بزرگ میشدن و در اخر پاییز فصل برداشت محصول میشد..با فروش ماهی ها خیلی زندگیشون و وضع مالیشون خوب شد..تا دوسال اول خوب بود..
ولی سال سوم به خشکسالی برخوردن و اب رود خانه خیلی کم شد.و قسد بانکی اونا هم به برداشت ماهی بستگی داشت و باید با فروش ماهی پرداخت میشد..این یعنی ورشکستگی نزدیکه.
اوضاع خوبی در پیش نبود..دو سه سالی به همین روال بود و فامیل کمک میکردن تا قسد بانکی اونا رو هم جمع نشه.
بعد از یه سال ورشکستگی دوباره اوضاع خوب شد .خشکسالی تموم شد و دوباره اب رودخانه الوند فوران کرد.
تمام کسانی که اونجا پرورش ماهی داشتن دوباره شروع به کار کردن و این خیلی خوب بود و برداشت ماهی ها عالی بودن..اوضاع خوب پیش میرفت.و همه راضی و شاکر خداوند.
تا اینکه اخرهای سال ۱۳۹۱ .یعنی چند روزی مانده بود به تحویل سال ۹۲ .
همه در حال خانه تکانی..خواهر زنگ زد و گفت که حال و روز خوبی نداره.
احساس عجیب دلتنگی..و میگفت حس میکنه میخواد یه اتفاق بد بیفته..
منم دلداریش دادم و گفتم نگران نباش به خاطر خستگی کار هست این حالش..
ولی او همچنان همین جوری بود.
دو روز به عید مانده بود.قرار شد روز اول عید رو با اونا باشیم به دلیل خراب شدن ماشین موندیم که درستش کنیم بعد بریم..روز دوم عید ناگهان ساعت ۹ صبح تلفن زنگ خورد.ترسیدم .نمیدونم چرا..حس بدی داشتم..گوشی رو برداشتم دیدم دختر خواهرم بهار بود..
صدای گریان ..
گفت پدرم حالش بد شده.
زود بیاین اینجا تو بیمارستانه
دارن انتقالش میدن به کرمانشاه.
منم دلم ریخت نمیدونست قراره اتفاقی بیفته..تا خواستیم حاظر بشیم دوباره زنگ خورد گوشی.
و این بار صدای گریان و لرزان خواهرم
و گفت که همسرش فوت کرده.
به دلیل ایست قلبی تو سن ۴۵ سالگی.
نمی دونستم چکار باید ..

با چند تا از فامیل راه افتادیم به طرف قصر شیرین‌
یه ساعت راه شده بود اندازه سه سال برام.
هر کاری میکردیم نمیرسیدیم..خیلی طولانی شده بود جاده ..
حالم بد بود تهوع داشتم.تا اینکه رسیدیم به شهر .
نمیدونستم با دیدن خواهرم چکار کنم.
لحظه سختی بود

.خیلی سخت.
چشمم به خواهرم افتاد.
صورت خون الودو شانه های گل گرفته
بهت زده شده بود..
بچهاش گرد یتیمی افتاده بود رو صورتشون…داغون شده بودن..
مراسم خاک سپاری و ختم و هفتم با وجود فامیل تموم شد..
و همه رفتن سر خونه زندگیشون.
من موندم خواهرم و بچه هاش
بچه شیر خوار خودمو با دختران فرستادم خانه وخودم موندم کنار خواهر.
تو یه باغ خارج از شهر شبها تنها
و یه ترس عجیب داشت برامون.
تا هشت ماع به همین روال ادامه دادیم با فامیل و تنهاش نگذاشتیم.
فصل برداشت ماهی شد دوباره.کمک کردین و ماهی رو فروختیم و زخمهای زندگیشون رو تا حدودی مداوا کردیم.
ولی هیچ کار و هیچ چیز و هیچ کسی جای همسرش رو نمیگرفت براش و جلی پدر برای بچه هاش..
یک روز به همسرن گفتن میخوام با بچه ها چند روزی برم قصر شیرین..اونم قبول کرد..منم برای چند روز غذا یراش درست کردیم و در فریزر گذاشتیم که مبادا بدون غذا بمونه.
رفتیم بعد از چند روز چهار شنبه روزی بود که خواهرم رفت خرید ..
همه چی گرفت حتی کپسولهای گاز رو هم پر کرد..
بعد از شام گفت بچه ها فردا میریم سر خاک .
چند جور میوه گرفته بود و کنار گذاشت..برای رفتن به سرخاک همسرش.

ساعت ده و چهل دقیقه بود که دیدم رنگ به چهره نداره زرد شده .عرق زیادی کرد
گفتم چی شده .گفت حالم بد شده بریم درمانگاه شبانه روزی.
تا ماشینو روشن کردیم و سوارش کردیم چند دقیقه ای طول کشید.
دو کیلو متر ازخانه دور نشدیم که ناگهای حالش بد تر شد .نمیدونم چرا و چش بود.
داشت خفه میشد انگار .
.شب شهادت امام رضا (ع) بود.منم گریهم گرفت داد زدن یا امام رضا کمکش کن.
ترسیدم دوباره .حس بدی بود دوباره.
منو دخترم و پسرش.
ناگهان سرش روس شانه ام افتاد.
چشماش باز بود.انگار منتظر یه کسی بود رسیدم دم در مانگاه خواستم بیارمش پایین نتونستم.افتاد روی زمین..
یه بلانکارد اوردن پرسنل اونجا.و روی اون گذاشتیم و فوری بردن تو اتاق احیا قلبی.
ولی دکترا هیچ عجله ای نکردن..انگار اونا میدونستن دیگه دیر شده و من نه.
بعد از چند دقیه دکترش اومد و گفت
متا سفم
دیر شده.ما هر کاری تو نستیم کردیم ولی نرسیده به درمانگاه تموم کرده.
انگار داشتم خواب میدیدم.
سرم گیج رفت.افتادم.خیلی سخت بود عزیز ترین کس من تو بغلم جان داد و من کاری نتونستم براش بکنم.
مثل دیوانه ها شده بودم.نمیدونستن باید جکار کنم.
جنازه رو با دست و پای بی حس بردیم تا سردخونه دست و پاش سرد شده بود.
چشماشو بستم..خیلی بیش از حد توانم ضربه روحی خوردم.
دوباره فامیل با خبر شدن و راه افتادن به طرف قصر شیرین.
روز پنج شنبه شهادت امان رضا مراسم خاک سپاری بود.مرگش به علت سکته مغزی بود .از بینیش خون اومده بود.
تا روزی که عمر دارم اون لحظه ازیادم نمیره..خاک سپاری و ختم و هفتم تموم شد و دوباره من موندم اون دو تا بچه
انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ‌حس تنهایی و غربت داشتم.
همه چی گذشت.بچه ها ازدواج کردن .
و رفتن سر زندگیشون.

تا هستیم قدر همدیگه رو بدونیم..فردا خیلی دیره

الان دیگه قصر شیرین نیست .قصر تلخه

نوشته: فریبا رضایی